تبليغاتX
بوف تنهایی من

بوف تنهایی من

زنده برای عشق

در شب سرد زمستانی

دلم یهو کرسی خواست با یه مادرجون ، نه ... یه پدرجون اونی که ندیدمش ، دوست داشتم برام قصه بگه بعد پریش بیادو منو ببره ببره ببره تو قصه هاش .
بیادو ببره ببره ببره
+ نوشته شده در  86/10/19ساعت   توسط ب و ف  | 

مسئله این است



«من شما را دوست دارم . من باید شما را دوست بدارم ، پس شما را دوست دارم . شما انسان هستید ، پس من شما را دوست دارم . من همه انسانها را ، هرطور که باشند ، دوست دارم ....»

میرا از یک ناکجا آباد میگه جایی که همه همه را دوست دارند و هیچ کس به دیگری برتری ندارد ، در واقع همه باید همه را دوست داشته باشند ، همه باید بدانند که یکی هستند ، تو همیشه باید بخندی و داستان های خنده دار تعریف کنی ، نباید انزوا طلب باشی ، چیزی برای پنهان کردن وجود ندارد و تو مالک چیزی نیستی و باید ها و نباید های دیگر که ارزش ها را به ضد ارزش تبدیل میکند .

البته تبدیل شدن ارزش به ضد ارزش چیز جدیدی نیست وقتی که الان در دنیایی زندگی می کنیم که برای صلح جنگ می کنیم ، برای عدالت اعدام می کنیم ، برای خدا شیطان میسازیم و ….میرا از آینده ای صحبت می کند که خبری از ضد ارزش ها نیست اونجا خبری از جنگ برای تصاحب و برتری و نفرت نیست که قهرمانش بیاید با ارزش ها زندگی را نجات دهد و انسانیت متولد شود ، سرزمین میرا سرزمین دوست داشتن ، یکی بودن شادی و لبخند است که البته اگر یکی از ویژگیها رو نداشته باشی محکومی به بیمار بودن و تو باید اصلاح شوی و قهرمان میرا رهایی خود را در برداشتن نقاب ها و مرگ میابد . در میرا خبری از زندگی نیست او نقاب خودش را بر می دارد ولی نتیجه اش مرگ است در اصل در میرا ما قهرمانی نداریم

سوال من این است چرا کریستوفر فرانک این موضوع را برای داستانش انتخاب کرد ؟ به هر حال تلخی داستان باعث شد من میرا را دوست نداشته باشم ولی این فرصت پیش اومد که با تجربه خودم با این تصویر ناکجا آباد آشنا بشم و منو به فکر فرو ببره . که انسانیت یا شاید اخلاقیات نوین انسان را به کجا می برد ؟!

آیا رشد سطحی از آگاهی انسان را به جایی میبرد که به راحتی آنگونه دوستداشتن را محکوم کند یا به تو اجازه تنهایی قدم زدن را هم ندهد ، اجازه نداشته باشی گریه کنی و غمی تودلت داشته باشی ، اجازه ندهند اعتراض کنی و انگشت تقصیر را به سمت دیگرا ن ببری و و حتی با خدا دعوات بشه و قهر کنی بعد بری و روحت را به شیطان بفروشی !!؟ و تو برای اینگونه بودنت محکومی و برای زندگی کردن باید نقاب اصلاح کننده ات را همیشه به صورت بزنی وگرنه تو کشته می شوی .

بشر رشد می کند و رشد آگاهی اش هم از وجود خویشتن از این قاعده مستثنی نیست . آیا این آگاهی کمک می کند به ما برای رهایی یا ابزاری میشود جایگزین پتک !؟

میدونم داستان تلخی ولی دوست ندارم برای دوست داشتنامون ، یکی بودنامون و برای شادی هامون به جایی برسیم که برای آنگونه بودنامون محکوم بشیم و این ارزش های مقدس به ضد ارزش تبدیل شوند .

این داستان و این متن تنها یک احتمال اونم یک به هفت میلیارد ولی بییام آگاه باشیم احتمال میرا هست هر قدر هم که کوچک باشد و فقط اگر یکی از شما با خوندن این متن منو محکوم کرد مثلا به این که بوف اصلا از دوست داشتن چی میدونه بدونید میرا شروع شده .

« با صدایی حاکی از تسلیم تکرار کرد : (( دوستتان دارم )) . »

+ نوشته شده در  86/10/03ساعت   توسط ب و ف  |