تبليغاتX
بوف تنهایی من

بوف تنهایی من

زنده برای عشق

آآآآآآآه

نمیدانم مستی ام از می خوارگیست یا از زندگی

که چنان شوریده حالم کرده است

آنقدر بیخود باخود کرده است که تا بینی گویی دیوانه است

آآآآآآآه بگذریم از مستیم

+ نوشته شده در  85/09/22ساعت   توسط ب و ف  | 

از نیمه های شب گذشته بود ظلمات جای سیاهی رو گرفته بود ، سیاهی چشمامو میزد ... چشمهامو بستم - با چشم باز هم مسیری پیدا نبود - چشم درون ، باد وزنده ، صدای جیرجیرک ها ، خش خش خورد شدن برگها به زیر پام ، بوی خوش گل های سرخ و یک نیاز که تمامیشون راهیم میکردند منو به چشمه نور .

گفت : به ایست ، خانه همین جاست شروع کن .

به کنار چشمه رفتم - شروع کردم - دست به داخل نور بردم و وضوی زندگی گرفتم . پیر آمد جا نمازی از چمنزار و مهری از گل سرخ پهن کرد .

گفت : ببین تا اقامه ببندی لمس کن تا رکوع بری و ببوی تا سجده کنی .

و من در معبد دنیا نماز زندگی می خوانم و به آن پرنده مینگرم و میبینم که هنوز زنده است و به آن دخترک که با دو گیلاس گوشواری به گوش می انداخت فکر می کنم ...

هنوز به نیمه های شب باقیست هوا سردست و من ایمان دارم چون هنوز آتش گرما بخشست ، آسمان تاریکست و من باز هنوز مومنم چون آن روزنه های امید را میبینم و صدای جغد پیر که بیدارم میکند مرا به زندگی .

از شب چیزی باقی نمانده ، شب آرامی بود ، شبی که بیدارم کرد ، سرمایش گرمم کرد و تاریکیش بینایم کرد .

شاد باشید

+ نوشته شده در  85/09/05ساعت   توسط ب و ف  |