من میشوم من
وای که من گاهی چقدر تلخ میشم
و هر از گاهی نوشته ای با خونم بر تخته سیاه تنم
نوشته ای از سر جنون از این زمانه مجنون
وای که دیگر حوصله ای نیست که زخمه ای برتنم ببرد مرا از این دنیا
و دیگر صدایی که فریاد برآورد از درد این زخمه ها
وای گیج ومنگ ... گریه شاید آرامم کند
آرامش :
تنها یک خواب و یک رویا فقط ... و اگر هم شد صدایی که آرامم کند
وای که من گاهی چقدر تلخ میشوم
چاره ای نیست بدان من خسته ام
خسته از تمام سالهای منتظر
خسته از بیهوده رفتن و هر از گاهی ... بوی یاس که آنهم بریده شد به دست باغبان ، داده شد یه دختر گل فروش ، فروخته شد به یک مجنون ، هدیه شد به یک لیلی با تمنای یک بوسه و پژمرده شد در یک لیوان ...
و اگر آن باغبان میدانست که تنها آن گل یاس بود که امید میداد مرا ...
نوشتم تا آرام شوم خالی شوم و بعد ...
و بعد پر شوم از یک روز نو تا باز بجنگم با این زمان تا بگم من هستم پر نور تر از دیروز
...
ببین من میشوم خورشید
آه آنوقت من میشوم خورشید ... میشوم خورشید ... خورشید