شب بود واندکی باران و گاهی هم رگبار
آسمان خالی و زمین هم آیینه سیاهی
و ما هم همچون عروسکهای زیبا و شکسته می گذشتیم از این دره
سرمایی بود سوزان و مرگ در یک قدمی
فاجعه ای داشت خبر می داد رفتنم را ...
شب بود و اندکی رویا و گاهی هم ستاره
و یک دریچه که میشد در آن تو را نگاه کرد و نبودنت را دید
شب بود و خاموشی سکوتش را سر می داد و من سکوتم را فریاد زنان می سپردم بر قطره های جاری بر گونه هایت
و گذشتم از خویش ... دیگر سکوت هم یاری رفتنم نیست
.
.
.
و اگر روزی مرا دیدید قطره ای شوید بر تنم !
اینجا سراب خدایی می کند