بیخود شده ام از خویش
میشنوی وحشتم را یا تو هم از جمعیت بی حوصلگانی
وحشتی که جویده تک تک اجزای ایمانم را
دیشب در خواب دیدم : تنها افتاده ام در یک صحرا
سوزش آفتاب برده بود از من دیدن حتی یک سراب ، تا برای مدتی امیدی مرا پردهد به سوی نا کجا آباد
اما من ترسان دنبال می کردم سایه ام را ... ، سایه هم از من فراری ... و من از ترس به ناگه تو را فریاد کردم
و بعد بیداری
سجاده ای بر پا کردم و دو رکعت نماز که شاید تو را یابم
سالیانی هست که رفته ای بی هیچ نشانی
.......
