یعنی چقدر دیگه می تونم دووم بیارم : یه ساعت دیگه دو روز دیگه سه هفته دیگه چار ماه دیگه پن ساله دیگه ؟
اینو با خودم می گفتم و میرفتم . انتهای مسیر نامعلوم بود .
شب شده . نمیدونم چقدر تونستم دووم بیارم ..... انگار بازم اینجا بودم .
-- : یعنی واقعا خدا مرده ....
- : شایدم تو مردی .
-- : اگه من مردم پس چرا زندم
- : اگه زنده ای چرا اشکات خشک شده
-- : پس چرا می خوام گریه کنم اگه من مردم چرا می خوام زندگی کنم
- : اگه خدا مرده پس چرا منتظر معجزه ای
+ نوشته شده در
85/03/26ساعت   توسط ب و ف
|
اصلا بیا تو هم چشماتو ببند یه نفس عمیق بکش و بعد بیا تمرکز کنیم ، نه به اونی که اون بالاست و داره هممون رو می پاد و آمادست حالمون رو بگیره . بیا اصلا تمرکز نکنیم بیا حس کنیم اونچیزیو که تمام هستیمون رو در بر گرفته فقط حس کنیم . می دونم بدنت داره مور مور میشه ، فکر میکنی چیزی داره وارد میشه ولی اشتباه نکن اون درونت هست همیشه هیچ وقت ازت جدا نبوده ولی الان داری حسش میکنی . تمام هستی از وجود اون پره همه چیز . احساس فرورفتن میکنی ما داریم با هم قرق میشیم ما در تمام هستی شناور شدیم یه حس خوشاید ......................
زندگی هیچ چیزی نیست هیچی جز یک حس خاص و اون حس غوطه ورشدن فرو رفتن رفتن رفتن رفتن تا بی نهایت شدن
+ نوشته شده در
85/03/22ساعت   توسط ب و ف
|
در مدرسه عشق بود که آموختم : عاشق باشم ولی عاشق نشوم .
+ نوشته شده در
85/03/19ساعت   توسط ب و ف
|